تبليغاتX
کوروش، پارس،ایران
 

 راستی

        این یاس ها را از پیش پائیز چیده ام

        برای بنفشه باید صبر کنی.!                

                                                        "مسعود احمدی"

کاش پایم شکسته بود و اصلاً به این دنیای...نمی آمدم.!!! آخر این چه کاری بود مادر من؟! یه نظری خواستن،پیشنهادی دادن،داخل آدم حساب کردنی که به جایی برنمی خورد.!می خورد؟! این زندگی من بود...لااقل...چه بگویم؟!

نشسته بودیم راحت و آرام و آسوده و بی دغدغه در جایی تنگ و تاریک و البته گرم ونرم.! چه عجله ای بود حالا؟!بی انصاف ها 2ماه دیگر فرصت داشتم.!نمی گویم بد مادری کردی،نه...خیلی خوب هم از پسِ وظیفه ات برآمدی.! ولی اگر آن شب لعنتی من پا به این خراب شده نمی گذاشتم یا پرستار یه اشتباهی میکرد یا اصلاً مادرِ دکترِ شیفت، بعد 99سال به دیار باقی می شتافت و دکتر جایگزینش هم ماشینش وسط اتوبان پنچر می شد یا-...تو مجبور نبودی آن قدر خواب و بیداری بکشی و خوابِ نازِ پدر را هم خراب و آشفته کنی که حالا بشوم این..... آینه دِق...حرف گوش نکن عزیز مامان.!!!

2 سال...فکرش را بکن...2 سال شیر و شیر خشک بدهی،که مثل چنارِ کنارِ کتابخانه قد بکشم و دیلاقی وار بالا بروم و ییلاقی-قشلاقی وار این طرف و آن طرف پرسه بزنم و شب هم خانه نیایم...ولی بی شوخی فقط سیگار برگ میکشم و اندک اوقاتی هم قلیان و چُپُق و ویسکی و وتکا هم با دوستان کاملاً باب براه است...و حالا تازگیا کمی باکلاس و مدرنیته شدم که شیشه و کریستال و کراک و قرص ترامادول را فقط میبینم!آن هم در جیب کاپشن بغلی سمت راست بعضی از دوستان اینبار کمی ناباب.!!!

اگر آن شب مرا به همان زوج جوان پولداری که بچه دار نمیشدن فروخته بودی، مجبور نمیشدم گیس های خواهرم را که هر صبح تابستان مرا از خوابِ ناز بلند می کرد،بکشم!!!

اگر آن شب همان جا خوابم برده بود...مجبور نبودی همش بگی "برو دوتا نون بگیر" و عزیز دل مامان هم همش نمی رفتم "دوتا نون بگیره".!!!یا مجبور نبودم آن همه مشق و جریمه بنویسم و پیک نوروزی که فقط از بویش خوشم میآمد را حل کنم.!!! یا جلوی همسایه خجالت بکشی که چرا آنروز شیشه شان را شکستم و همه گفتند که کار من بوده!!! به خدا این یکی دیگر دسته گل من نبود.!

اگر آن شب مرا با مجوز پزشکی قانونی سقط کرده بودی، حالا لازم نبود که غصۀ شهریه دانشگاهم را بخوری.!!! یا اگر آن شب خیلی قبل تر از آن شبی که من از آن دنیا آمدم به پدر نه گفته بودی...الان "فرزند کمتر و زندگی بهتر" هم در مورد شما صدق می کرد.!!!!

خلاصه اینکه آمدن و رفتنم دست من نبود و نیست،فقط یه سؤالی:؟ فاصله بین این آمدن و رفتن را چه کنم که حوصله ام مثل شیر بی یارانه ای سر نرود؟!؟؟! منچ!!!فقط همین؟!.

|+| نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 و ساعت 8:29 بعد از ظهر  
 تكیه بر جای خدا...از کفر نامه کارو(شاعر همدانی)

شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم

در آن یك شب خدایا من عجایب كارها كردم

جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم

امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم

نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم

نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم

چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا كردم ....

                                                                                      منبع

|+| نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه دهم اسفند 1389 و ساعت 8:2 بعد از ظهر  
 !!!

آرشام پسری بود با آرزوهایی که می دانست هیچ وقت نمیتواند بهشان برسد...!!! از تمام زیبایی های دنیا وایرانش فقط یک چیز داشت و واقعاً به آن افتخار میکرد!...؟ ... بله نامش!!! هر وقت به اسمش فکر میکرد؛از خودش خوشش می آمد!!! او در یکی از خیابان های بالای شهر......... در یک تعویض روغنی کار میکرد،ماشین های مدل بالا را خوب می شناخت وهمیشه برای تعویض روغنشان داخل چاه می رفت. آرشام موهایش مثل خودش همیشه زیبا جلوه میکرد!امـا وقتی از چاه بیرون می آمد دیـــــــگر..................

یک روز یه 206 برای تعویض روغنش آمد روی چاهی که آرشام داخلش بود.....روغنش را عوض کرد و... تمام لباساش سیاه وچرب بود و با سرآستینش صورتش را پاک کرد!!!!!! دختر زیبا رویی داخل ماشین بود...که پول تعویض روغنش را به صندوق پرداخت کرده بود و یک 5000تومانی هم برای انعام جلوی آرشام انداخت و گفت ببخشید بیشتر از این نداشتم(...صدایش را شناخت!) و همان طور که آرشام داخل چاه بود؛سوار ماشینش شد و رفت....از این کار دختر خیلی ناراحت بود ولی چاره ای نداشت !!!بغض گلویش را گرفته بود واشک داخل چشماش حلقه زده بود ولی از اینکه پولی برای خرید هدیه ی همکلاسیش لازم داشت رو گرفته بود خوشحال بود...آخر شب قبل از تعطیلیه مغازه ها از صاب کارش اجازه گرفت و رفت هدیه واسه دوستش بخره! صبح که میخواست بره دانشگاه حسابی خوشتیپ کرده بود. توی دانشگاه دوسته شو دید که روی نیمکت منتظرش بود... اونم براش هدیه گرفته بود که بهش داد.........حالا نوبت آرشام بود که گفت:..............................................................آتوسا جان با اون 5000تومانی که بهم دادی فقط تونستم این عینک آفتابی رو واست بخرم!!!!!!!!!!!بله...تنها چشمان آتوسا در محوطه دانشگاه متعجب بود

|+| نوشته شده توسط اهورا در جمعه بیست و نهم بهمن 1389 و ساعت 11:19 قبل از ظهر  
 واقعاَ چرا؟!

بوی کباب همسایه مرز بین خانه ها را نمی شناخت !!...!!

...................وای من اینجا چیکار میکنم!!!

... ...آخ دیر شد !!!!!!!!!!!!! آبِ سیب زمینی های روی پیک نیک 45دقیقه ای بود که خشک شده بودن. !!!

|+| نوشته شده توسط اهورا در شنبه شانزدهم بهمن 1389 و ساعت 10:52 قبل از ظهر  
 بيمه لعنتي...!!!

پیرمرد نوبتش ساعت 5 عصر بود

زودتر حرکت کرد که سر وقت برسد

سه طبقه را با چه امید و سختی بالا آمده بود،نفس نفس میزد.!!!

امّا او نمی دانست که تمدید دفترچه بیمه اش 24ساعت پیش تمام شده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!.............. ... .

|+| نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه ششم بهمن 1389 و ساعت 7:50 بعد از ظهر  
 كدام پولدارتر است...!!!

پـــــــــــدر دوســـــتِ دوستم در فکر این بود چطوری میتونه یه میــــــــلیاردشو ،دومیـــــــلیارد کنه.!!!!

عجیب نیست.....................................................؟!!؟

پدر من هم نمی دونست صبح زود که میره روی میدون کارگرا میبرنش سر کار یا که نه. ... ...!!!

|+| نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 و ساعت 3:52 بعد از ظهر  
 سطل هاي زباله دُكوري...!!!

تا کنون نمیدانستم ... به تعداد پوست آدامس موزی هایی که داخل سطل زباله نیانداختم،یک رُفته گر(فرّاش) می باید خم شود و برشان دارد!!!؟...ولی حالا دانستم!!!

|+| نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 و ساعت 11:47 قبل از ظهر  
 حافظا گر تو نبودي اين پسرك ها چه ميكردند...!!!

پسرکِ فال حافظ فروش،دَم رستوران فال حافظ میفروخت!!!

آنهای که بیرون میآمدند ،سیر شدند

                                            و آنهایی که داخل میرفتند، سیرمیشدند

امّا پسرک

همچنان فال حافظ میفروخت.؟!؟!...!!!

|+| نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 8:42 بعد از ظهر  
 نامش اهوراست...!!!

خدا آن بالا نشسته بود و خدایی میکرد...

                       ما هم این پایین بندگی!!!

خدا خیلی خوب؛خدایی میکرد؟!

          بندگی ِمـا بندگی نبود،بَل خدایی برای

                            دیــــــگری بود. ...!!!

God

|+| نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 و ساعت 11:40 قبل از ظهر  
 اعدامی...
وقتی چهارپایه را از زیر پاهایش کشیدند...

          قاتل در میان مردم بود.!!!

بی گناه

 

|+| نوشته شده توسط اهورا در شنبه بیست و پنجم دی 1389 و ساعت 12:15 بعد از ظهر  
 قضاوت کنید...
داشجوی آزاد و رها

|+| نوشته شده توسط اهورا در جمعه بیست و چهارم دی 1389 و ساعت 10:36 بعد از ظهر  
 سبزي خوردن براي خوردن است...!!!

ساعت 12:02 ظهر مرداد ماه است.....

نَمِ گونی کنفی روی سبزی ها 1.5ساعت پیش خشک شده بود.

امّا............ از 26 دسته ی سبزی های تازه..... فقط 7دسته را فروخته بود...!!!

و19 دسته ی باقیمانده در این ظهر گرم...... میباید میگندیدند.!!!؟...

|+| نوشته شده توسط اهورا در جمعه بیست و چهارم دی 1389 و ساعت 9:26 قبل از ظهر  
 شانسي...!!!

شانس ِ من شانسیم پـــــــوچ بود..........!!!

    ..........خــــــــدا کــــــــــند...........

مـــــــــــادر سبزی فروشم که آن طرف خیابانست نفهمد.!!!

|+| نوشته شده توسط اهورا در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 و ساعت 11:44 قبل از ظهر  
 دختره 26 كيلويي...!!!

ساعت 6:47دقیقه عصر بود...!!!

دخترک با نگرانی و بغض دویست تومانی داخل جیبش را درآورد و نگاهی کرد.!!!

امشب را به برادر و خواهر کوچکترش وعده نون و کالباس داده بود... .!!!؟

ولی هنوز فقط یک زن و شوهر برای وزن کردنشان روی ترازوی کهنه او آمده بودند. ... .؟؟!!؟!

|+| نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه بیست و یکم دی 1389 و ساعت 3:55 بعد از ظهر  
 حسودي نمي كنم...!!!

محسن قد میکشد... برنجش !

ایرانسلم خط نمیدهد و شارژهم ندارد !

بابام بیکارست ! منم گشنمه!!

...آهای خبر... دور سوم سفرها !

دوستم استخر میره! من آفتاب میگیرم!

مادرم مشهد میره! من پاسارگاد!!!

دوستم اسکیت دارد!!! من کفش ندارم!

م ح م ود ، شهرداری ،انتخابات ،رئیس جمهور و... .!

آمار فلاکت ،تورم ،بیکاری... و آدامس موزی!

اهورا غنیست مثل صاحب خانه ما... !

شیر سلطان جنگل شده و م ح م ود هم رئیس جمهور! اهالی جنگل ما ...و روباه جنگل او ...

ه ه ه هه........ووووووووووووو کوپن روغن 905... .!!!

 

|+| نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه دوازدهم دی 1389 و ساعت 11:22 بعد از ظهر  
 خدا،شیطان،آدم و حوٌا...

عصر یکی از روزهای آخر پائیز بود...

خدا و شیطان دو نفری روی مبل راحتی کنار هم لَم داده بودند و داشتند مسابقۀ ال کلاسیکو رو میدیدن... تخمه و بادام زمینی مزمز، میوه و شیرینی و قلیان هم براه بود!خلاصه گل میگفتند و گل میشنیدند و جای ما هم خالی....بین دو نیمه بود که سر صحبت باز شد..................

خدا گفت:ابلیس؛ آدم و حوٌا که از نقشه مان بویی نبردند؟!

شیطان:نه خدا،خیالت تخت تخت.!!!با اینکه اشرف مخلوقات اند ولی اصلاً نفهمیدند،نگران نباشید! نقشه تان حساب شده بود.!

خدا:ای پدر سوخته چطوری گولشان زدی که از درخت گندم بخورند؟! فکر نمیکردم"آدم وحوٌا" اینقدر ساده لوح باشند.

شیطان:کار خیلی سختی نبود!!! چه کنیم ماییم دیگه!دست شیطونو از پشت بستیم.!

خدا:پس تبعید به کره زمین حتمی است؟!ها؟!

شیطان:آره!!!فردا قبل از طلوع خورشید وقت خوبی است.

خدا:فقط نمیدانم چطوری بهشان بگویم که خیلی ناراحت نشن؟!؟!

ناگهان در باز شد...آدم که در اتاق بغلی با حوٌا خوابیده بودند،و خیلی وقت بود که از صدای زیاد تلویزیون خوابش نبرده بود و اتفاقی هم حرفای خدا و شیطان را شنید...بغض در گلویش و اشک در چشمانش حلقه زده بود!!!وارد اتاق شد و گفت:همه چیز را شنیدم!دستتان برایم رو شد!خوب مچتان را گرفتم...برای دفاع از خود چه دارید؟!هان؟!

رنگ هر دو از خجالت سرخ شده بود!!!

خدا نگاهی به ابلیس کرد و گفت:خاک برسرت! مگر نگفتم در اتاق را محکم ببند و .....

خدا خونسردیش را حفظ کرد و رو به آدم گفت: من میخواستم تو را آزمایش کنم و بهتان گفته بودم از آن درخت نخورید!گفته بودم یا نه؟!حالا این وسط این ابلیس نابلد را هم سر راهتان گذاشتم که اغفالتان کند،که کرد و شما زیر قولتان زدید...پس برو وسایلتان را جمع کن که فردا صبح راهی کره زمینید...........!!!!!!

در همین حین آدم خوشه های گندم را که با خانمش چیده بودند و در توبره ای بود از پشت سرش در آورد و گذاشت روی میز و گفت: خداجان ما هیچ گندمی نخوردیم....!!!!!!!!!!!!!!

خدا و شیطان مات و مبهوت و همینطور هاج واج مانده بودند و به ته ته پته افتادند!!!!!!!!!!!!!

و این بود که آدم و حوٌا هرگز به زمین تبعید نشدند!!!

و ما هم اکنون در بهشتیم!!!!!!

|+| نوشته شده توسط اهورا در سه شنبه سی ام آذر 1389 و ساعت 1:23 قبل از ظهر  
 آیندگان

ناآمدگان اگر بدانند که ما///از دهر چه میکشیم٬نایند دگر                    

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت///و آسوده کسیکه خود نزاد از مادر

                                                                                              >>استاد خیام بزرگ!<<

|+| نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه سی ام آبان 1389 و ساعت 10:44 بعد از ظهر  
 در ایران امروز من...

جوان،بیکار!

                پاستور ،قمار!

                                   پیران،بیمار!

گشتِ اخلاق!

                 افسرِ بی اخلاق!

                                     متهمِ بی خلاف!

پله برقیِ خاموش!

                      وعده هایی فراموش!

                                               رؤسایِ چموش!

پروژه هایِ نیمه کاره!

                           شرکت هایِ ورشکسته!

                                                       نامه های بایگانی شده!

مشروب های تقلبی!

                        رفاقت هایِ الکی!

                                               دوست دختر پولکی!

ماشین هایِ قشنگ!(!)

                           حرف هایِ جفنگ!

                                                  مخ هایِ آکبند!

غذا هایِ خوشمزه!

                        جک هایِ بی مزه!

                                               آدم هایِ هرزه!

پسرک هایِ سیگاری!

                          دخترک هایِ فراری!

                                                   نیرویِ انتظامی!

روزهایِ کم باران!

                       سپاهِ پاسداران!

                                         اینترنتِ داده رسان!

سایت هایِ فیلتر!

                     سانسور هایِ فیلم ها!

                                              فیلم هایِ سرّی!

کوچه هایِ خاکی!

                      مترویِ خیالی!

                                       (هِه)چه بابای بی حالی!

سهامِ عدالت!

                وام هایِ بی عدالت!

                                        وزرای بی کفایت!

ذهنِ پر از شعر!

                    آدم هایِ پر از شرّ!

                                           شهرهایِ شلوغ!

بچه هایِ یتیم خانه!

                        کتاب هایِ کتاب خانه!

                                                   گداهای پشت خانه!

و...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه هفدهم آبان 1389 و ساعت 8:48 بعد از ظهر  
 درد یک آریایی...!!!

منم ایرانی،کشورم ایران و نسلم آریایی و زبانم پارسی و

شهرم پاریز و جیبم خالی...                                                                  اکنون حکومتم اسلامی،رهبرم روحانی،رییسم ا ح م د ی،تصویرمان ضرغامی،ارتش مان فدایی و کارشان بیگانه خواری                                                                                   نخبه گانمان عالی،شاعران و خوانندگانمان متواری،سربازانمان فراری،جوانانمان کاری وسرکاری،آرزویمان آزادی،تنگمان بی ماهی...

|+| نوشته شده توسط اهورا در جمعه دوازدهم شهریور 1389 و ساعت 6:29 بعد از ظهر  
 کافر!!!

این روزها

همه میخواهند مرا

مسلمان کنند!!!

شما چطور؟!؟!

|+| نوشته شده توسط اهورا در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 و ساعت 3:31 بعد از ظهر  
 کمی تفکر کنید...

حتی میمونها نیز گاهی از درخت می‌افتند. . .         

                                                                                                                                                       ضرب‌المثل ‌ژاپنی

|+| نوشته شده توسط اهورا در یکشنبه یکم فروردین 1389 و ساعت 10:59 بعد از ظهر  
 توهين نيست...!!!
نمیخواهم،دیگر نه!.!.!. . ... این ها توهین نیستند!!!

دیگر نمیخواهم وقتی برق های خانه مان رفتند لعنت به شیطان بفرستم!!وقتی هم آمدند صلوات بر محمد . ...!!!

دیگر نمیخواهم سَر نوشیدن آب سلام به حسین و لعنت بر یزید. ...!!!

.....  ..... 14 صلوات بفرست واین اس ام اس را برای 14 نفر بفرست ...امیدوارم تو آخرین حلقه نباشی........ من ترجیح میدهم14تا جُک خنده دار بفرستم؛که دل 14نفر رو شاد کنم .!!

من شربت صاحب چاه جمکران را میخورم نیمه شعبان که نمیدانم وجود خارجی دارد یا نه!!! امـا شربتش دارد . !!!

رضا جان من از تو هیچ حاجتی نمیخواهم و از تو باقرالعلوم هم هیچ توقعی ندارم. !!!!

خوندن کوروش نامه گزنوفن رو به نهج البلاغه ی علی ترجیح میدهم. ...!!!

ایام سوگواری محرم الحرام در اتاقم رو محکم میبندم؛و چاوشی،قمیشی،فرهاد،شهیار،فریدون،فرامرز و بتهوون گوش میکنم... به خداحالش بیشتره!!!!!! !!!!

شرط در اسلام حرام است............................................. آهای!!!!......... هندوانه به شرط کارد!!!!

|+| نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 7:21 بعد از ظهر  
 پیام های بازرگانی زندگی من

پیام های بازرگانی زندگیم :

-خوشبحال زن شوهرخاله ام > چون شوهرش براش فرش پاتریس ،همون که یه تختش کمه رو میخره...

- ما نون نداریم بخوریم چه برسه ،برنج کمال ملکی و محسن ،لوبیای 1&1 ، ماهی پذیرا،سس هزار جزیره ، پودر کیک رشد ،پودر ژله و ...!!!

- بچه همسایمون باباش براش بَن بِن بُن (عرسک سخن گو )میگره..!!! بچه اون یکی همسایمون پلاستیک کهنه های محله مون رو جمع میکنه تا آخر شب کیلویی 120 تومن بفروشه (( جالب اینجا :پلاستیک کهنه های این ، اسباب بازی های نوی اونه.)) 

- (ما) پول خریدن لامپ های کم مصرف نداریم ، ولی بجاش قبض 14000 تومانی رو سر وقت می پردازیم ... !!!

- کتی که بابام می پوشه از یه دست فروشه توی جمعه بازار خریدش ... می باید (( گراد)) نباشه ...!!!

- یخچال خونمون >برفک میزنه ، آبم سرد نمیکنه ، غذا ها رو هم خراب میکنه !!! ولی خودمونیم امرسانا (( واقعاً))  زیبا،جادار، مطمئنند ...!!!

- تشتی که لباسامونو توش می شوستیم، چند وقتی هست سوراخ شده ...... ولی ((آبسال)) زن شوهر عمم !!! هنوز کار میکنه .

- ما اتو نداریم، ولی اِیول ... آبسالشون لباسا رو خشک میکنه بدون یک ذره چروک ..

- مادرم با سوزنی که من براش نخ میکنم، درز کُت بابام که تازگیا از یه دست فروش خریده رو می دوزه.... کاچیران هاهم 1500000 دن ...!!!!

- بابام شبا از فرط خستگی و درد دست و پا و گردن خوابش نمی بره!!!داییم یه دستگاه خریده ،اسمش>دستگاه  الکتروعضلانی پورتن...!!! خیلی با حاله (از نزدیک دیدمش ،البته دست نزدم...)

-تو شامپو صدر صحت بابونه رو استفاده میکنی یا شامپو سیر پرژکو؟من باید صدر صحتو که بر گرفته از دل طبیعت هست رو دوست داشته باشم!!!!

-یکی از دوستام توی خونشون سینما خانوادگی دارن !اون یکی دوستم تلویزیونشون  ضمانت نامه گلدیران داره !!! ولی موندم چرا از ما سیاه وسفید نشون میده. ..!!!

- اتک(همیشه تک) و تارمار نداریم !، ولی نیش پشه ها رو تحمل میکنیم ...!!!

- لینا لوله ای رو با رنگ طبیعیش نمیخورم!!!

- هیچ وقت ، توی هیچ بانکی ،هیچ حسابی نداشتم>نه ملی،نه ملت ،نه مسکن ،نه صادرات،نه تجارت ،نه سپه،...

-دایتی داره بستنی ... من ندارم بستنی!!!!     

 

|+| نوشته شده توسط اهورا در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 و ساعت 8:18 بعد از ظهر  
 میخندیدم...چون چاره ای نداشتم

بخند0کدام سلسله است که از بین نرفته باشد،که تو بمانی و از بین نروی !!! من میدانم آنروز را نمی بینم ،یعنی عمرم قد نمیدهد .اما آن را در رویاهایم جستجو میکنم . ..... ..... آنقدر نفت خورده اند که بدن هایشان بوی نفت گرفته ... لباس های پاتن جامه شان را از بوتیک های لوکس نگین شرق تهران می خرند. ... آخوند ها هم شب عید عمامه و عبا می گیرند. .... پاهاشان بو نمیدهد وقتی کفش هایشان را در می آورند. !...  نمیتوانم باور کنم کوروش کبیر،داریوش بزرگ، خشایار و اردشیر شاه جایشان را به روح الله- علی-اکبر-محمد-محمود داده باشند.!!! ..... ..... اهورا مزدا از تو میپرسم اگر اعراب و مغول نبودند،من اکنون کجا بودم و چه میکردم؟ . ..... ..... خدایا چرا!چرا من باید کارت فعال بسیج داشته باشم تا همه جا تخفیف بگیرم ،برایم تبعیض قائل شوند؟...چون حقم بیشتر از اینها هست نمیخواهم گول بخورم . ... خدایا این نانسی عجرم عرب سوسمار خوار کیست که اطرافیان من دیوانه و شیدای اویند؟ . ... آن نامردها اینقدر گرسنه اند که از روی کارت شارژ 2000 تومانی ایرانسل من هم میخورند . ... این بی وجدان ها نمیدانم پای منبر چی به دختران همسایه  گفتند که گونی های که شباهت زیادی به چادر ملی دارند پوشیدند .!! ... .... دلم به حالشان میسوزد که16 سال از راه و روش های مختلف در مخم فرو کردند بزرگانت این اعرابند. ولی من با خواندن 4تا کتاب تاریخی بی تعصب به همه چیز زحمت چندین و چند ساله شان را بر باد دادم. !!! ... ... زین پس بود که بجای پلاک الله در سینه ام ، نشان فروهر پر معنا را انداختم و بجای پیراهن تیره رنگ آستین بلند یقه گرد ،تی شرتی که رویش نشان درفش کاویانی بود را پوشیدم .گرچه گران بود اما می ارزید.بجای شلوار پارچه ای سورمه ای شلوار جین و به جای کفش های مشکی تکراری آخوندی ، کفش اسپرت نارنجی خریدم. ... موهایم را بلند گذاشتم ،ریش و سبیلم را سه تیغ کردم،عینک افتابی زدم ،گیتارم راهم که نام دیگش "ابزار لهب واللهب ومطربی" است را برداشتم و جلوی آخوند و بسیجیان و زن و دختر گونی پوش همسایه و از همه مهمتر گشت ارشاد چنان کلاسی گذاشتم که هر کدام به بنده مطمئناً300فحش خالص نثارم کردن . ....چون دیگر در مراسم عزاداری محمد-علی- حسین –حسن -تقی-موسی-نقی –رضا-باقر-سجاد- شان و ولادت صاحب چاه جمکرانشان شرکت نکردم ،به کافر بودن متهم شدم .نمیدانند من آن موقع دارم تاریخ ایران باستان پارسیان را مطالعه میکنم و به جهالت آنان میخندم.!!!....... میخندم به جایگزینی نشانه ی سیرک هندوستان  روی پرچم به جای نشان با شکوه شیر و خورشید که نماد قدرت و روشنایی فناناپذیرند..... می خندم به سال اصلاح الگوی مصرفشان،انگار با کبری تصمیم گرفتند امسال را در همه چیز صرفه جویی کنند...!آن گاو بیچاره دلش به این خوش بود که پس از چند سال بالاخره نوبتش شده که اسمش روی سال باشد ... دیدید که چه شد .!!! فقط خدا کند ناراحت نشده باشد.(ای گاو ناراحت نشو اینها از تو گاوترند)... و...

|+| نوشته شده توسط اهورا در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 7:55 بعد از ظهر  
 افسوس و حسرت

توواقعاً باور میکنی !!!... باورمیکنی انقلاب اسلامی ، انقلاب ما انفجار نور بود. اشتباه نکن ؛این انفجار ظلمات بود. هنوز هم همان است، بدتر شده اما...؟؟؟ اوایل تهدیدمان کردند. بعد تحریم،بعد تبعید ( تعجب نکن ؛همین جایی را میگویم که الآن هستیم—جاهلیت— گفتند شما نباید بفهمید!!! )،بعد تحقیر با نوع دیگری از تحریم؛ آری... تحریم اقتصادی ...!!! ما..............ما ایرانی ها؛ مایی که روزگاری پایتخت امپراتوری جهان بودیم. مایی که 500 سال تمدن جهان را جلو بردیم .ما ........ ما پارسیان را که حتی یک موریانه را مخلوق خدا میدانیم و هیچ آذاری به آن نمی رسانیم. به تروریسم ،به صهیونیسم ، به قوم وحشی محکوم میکنند . آخر ....... آخر این قاضی شما کیست که همچین حکمی میکند .!؟ چرا یکطرفه به قاضی میروید. مایی که بزرگان مان : کوروش،داریوش،آریوبرزن،آرش و... بودند.مایی که پارسه (تخت جمشید)(پرسپولیس) شکوه وعظمت مان را بیشتر از پیش نشان میدهد...!!!....................... خدایا ،خدایا چرا ما هفت هزار سالها را اینجوری..... . مگر ما گناهمان چیست؟! یکی دیگر میخواهد قهرمان ملی شود . آنوقت ما باید تقاصش را بدهیم. چقدر ما بی غیرت و تنبل شده ایم که آمریکا با تمدن چند صد ساله اش به ما زور میگوید . آمریکائی که خودش اکنون در رکود بسیار شدید اقتصادی به سر می برد. آخر زهرش را بر اقتصاد ایران میریزد. اگر یک آمار سرانگشتی بگیریم متوجه میشویم که تمام زیربط های کشورشان افراد ایرانی اصیل هستند. ............................ ............... ما تا به کی می باید دنبال این فانوس خاموش و بی نور برویم . اصلا تا کجا باید برویم . دنبال یک مشت احمق که از خودمان احمق ترند( بهتان بر نخورد_ واقعیتی بیش نیست_). ............. شماها را درک میکنم ، بهتر از آن خودم را ! نمیتوانیم با دست خالی و بدون هیچ پشتوانه ای دست به کاری زد...................... ای کاش یک منجی، مثل کوروش که یهودیان را از بردگی بابلیان نجات داد _ اکنون برای ما پیدا میشد. ( چه توهماتی!،میبینی خداوکیلی کار ما به کجاها که نکشیده) . من که نه پدرم ، نه پدر بزرگم و نه جدم ؛ هیچ کدام در این نظام هایی که آمدند ورفتند ،هیچ کاره بودند. مسلماً و مطمئناً خودم هم هیچ کاره میشوم . و شاید تو هم مثل من باشی . پس فعلاً باید با همین توهمات و خیالات سر کنیم . تا همان منجی که گفتم شاید بیاید ( آخر من معتقدم کوروش در پارسه بار دیگر ظهور میکند و جهان را پر از عدل و داد میکند .به گفته ی خودم شاید داریوش هم با او باشد._ مصداق عیسی در کنار مَهدی _). ولی اگر پدر واجدادت کاره ای بودند . و خودت هم کاره ای میشوی ، فقط ببین کی هستی و از کجا آمده ای و کمی تاریخ کشورت را مطالعه کن ( چون مقام و پست در کشور ما ارثی است و نه اکتسابی و با پول ، پارتی کلفت بدستش میاری ؛ این ها را گفتم. ) . ودر آخر خودت باش و هیچ چیز این جماعت را باور نکن . چه بدش و چه (اگرباشد) خوبش.  

فریاد

|+| نوشته شده توسط اهورا در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 3:21 بعد از ظهر